تبليغاتX
بهار در پاییز








بهار در پاییز

گفتی کوچ کن! پر بکش! بگذر از من! دست از سکون این زمین بدار. تو لایق بهترینی! .. اما نازنین، بهترین تویی! دستم را بگیر. این کابوس شوم را به فرجام رسان. تو از فسانه پرواز می‌گویی و من به لرزیدن زانوانم در هنگامه ایستادن فکر می‌کنم.

 

+ می‌باری ای باران و می شویی زمین را

   اما نمی شویی دل اندوهگین را...

 


ادامه مطلب
فرشید باغشمال 91/02/27

متاسفم از این که قرار است کمی تند و تیز بنویسم. متاسفم از این که آئین تجلیل از استاد قره‌باغی عزیز، به بساطی برای یاوه‌بافی آدم تاریخ مصرف گذشته‌ای تبدیل شد که معلوم نیست در کجای فرهنگ این مملکت بوده و جز لفاظی و گنده‌گویی چه خروجی دیگری داشته‌است. آقایی که از اعتبار عکس انداختن با شهریار، به نان و نوا رسیدی! به خاطر بیاور روزی را که شجریان برای بزرگداشت «جواد آذر» به تبریز آمده بود و در تالار وحدت دانشگاه تبریز، مجری بودی و داشتی پاچه‌خاری استاد را می‌کردی و آن‌قدر در چاپلوسی‌ات زیاده‌روی کردی که شجریان، از زبان چرب و شعبده‌بازت به ستوه آمد. در این ده سال اخیر، هر جا مصاحبه مفصلی از شجریان بوده، استاد، از اقبال‌السلطان با تکریم یاد کردند و حتی در یکی از گفتگوهایشان، اقبال را «پهلوان آواز» نامیدند.  در طول ساعت‌ها گفتگویی که با استاد قره‌باغی داشتم، ندیدم و نشنیدم که ایشان، یک کلمه در مورد شجریان، حرف ناروا بزند. چه توان کرد که امروز نان بعضی‌ها در کوبیدن شجریان است و اعتبار بعضی‌های دیگر هم، در ساختن و داغ کردن تنور این نانوایی. خوشبختانه یا متاسفانه به مراسم بزرگداشت قره‌باغی نرسیدم، اما اگر نبود گل روی این مرد، در همین «بهار در پاییز» از بابت نوشتاری که از من در ویژه‌نامه آن روز منتشر شده، رسماً عذرخواهی می‌کردم.

 + دانلود فریاد... محمدرضا شجریان:

از فراز بام‌هاشان شاد / دشمنانم موزيانه خنده‌هاي فتح‌شان بر لب / بر من آتش بجان ناظر / در پناه اين مشبك شب...


برچسب‌ها: شجریان, اقبال, قره باغی
فرشید باغشمال 91/02/23

 

از یاد خواهم برد دوران خودم را

این شعله، تنها سوخت دامان خودم را

 

سردار در فتحم که یک وادی به پایان

تسلیم دیدم جمله یاران خودم را

 

چشم انتظار رحمتی از آسمان ها

آویختم دستان بی جان خودم را

 

تنها صدا، تنها صدا می ماند... آری

فریاد کردم درد پنهان خودم را

 

دیگر برای باختن چیزی نمانده

این بار خواهم باخت ایمان خودم را

 

یا نه، در این پندار خواهم ماند و آخر

اعلام خواهم کرد پایان خودم را

 

مهر 90

فرشید باغشمال 91/02/17

 

چه اشکالی دارد این که اعتراف کنم هیچ‌وقت، هیچ‌کدام از معلم‌هایم را دوست نداشتم. به خصوص بر عکس دخترخانوم‌ها که می‌گویند با فلان معلم، فلان جور صمیمی بودیم و منو سوسن‌جون صدا می‌زد و ما هم خاله صداش می‌کردیم و... به هیچ وجه! رابطه‌ من و معلم‌هام یک رابطه خشک و مکانیکی بود که یک دوستی نیم‌بند نُه‌ماهه ضمیمه‌اش شده بود. برای تک‌تک‌شان آرزوی سلامتی دارم؛ اما آرزو ندارم که مثلاً برای یکبار هم که شده کاش فلان معلمم را دوباره می‌دیدیم. شاید این کمی خودخواهانه به نظر برسد؛ اما من به طور کاملاً ناخودآگاهی، به‌هیچ‌کدام از معلم‌هایم رو نمی‌دادم. واقعاً توصیف بهتری به ذهنم نمی‌رسد. در مورد هم‌کلاسی‌ها هم تقریباً همین طور بود. مدرسه، جایی بود پر از تنهایی.

 

+ داغی که قیچک‌نوازی سیامک آقایی داره...  قیچک در ویکیپدیا.

فرشید باغشمال 91/02/11

بی‌آنکه هوا سرد باشد و برف و ولنجک، ماسیده باشد روی آسفالت پاره پوره کوچه... نمی‌دانم چه‌م شده که چند روز است عجیب یاد «بم» افتاده‌ام. به خودم می‌آیم و زیرنویس‌های قرمز شبکه خبر، جلوی چشمانم ردیف می‌شوند، از یک پستوی ناشناخته، مارش عزا به گوش ذهنم می‌رسد. طبق آخرین گزارش‌ها، شمار جان‌باختگان به چهل هزار نفر می‌رسد. پتو، کنسرو، برنج، پوشاك، پتو، بخاري نفتي، اجاق‌گاز، كپسول‌گاز و پودر صابون مهمترین مایحتاج مردم گزارش شده‌است. یاد حرف‌های یک رفیق بمی می‌افتم. می‌گفت بم، شهر افسانه‌هاست. از گذشته‌های دور، راویان اخبار و فسانه‌ها چنین داغی را بر ما خبر داده بودند. می‌گفت هنوز که هنوز است اوضاع بمی‌ها روبراه نیست و به سختی از پس وام‌های مثلاً بلاعوض مسکن بر می‌آیند. گفتم: چند نفر را در زلزله از دست دادی؟ بغضی کرد و گفت: اسم سیصد نفر را از گوشی موبایلم پاک کردم.

 

+ غزل‌مثنوی حامد عسگری عزیز برا بم.

+ دوست هم‌قلم و همسنگر، هم‌او که واژه‌هایش ‌سنگ‌ محک ‌اندیشه است؛ سوگوار پدربزرگ عزیز شده‌اند... تسلیت باد.

 

بعدنوشت:

+ کامنت قشنگی که فرینوش‌بانو نوشته.. حیفم آمد تنها خودم بخونم! ابری شوید:

من روز اول بی خبر بودم ...

از روز دوم، صبح تا شب می ایستادیم جلوی ورودی هلال احمر

که محل جمع آوری کمک ها بود

اولش کاورهایمان سفید بود، دلمان تیره و سنگین

دستان هم از سرمای دی ماه تبریز سرخ می شد

اما هر بسته ای یا ماشینی که می آمد، سریع خالی می شد روی دستان پسرها

و ما آن طرف تر، دسته بندی می کردیم

و ماژیک آبی که روی گونی ها می نوشت:

مواد غذایی ... پوشاک ... لباس بچه ... دارو، با احتیاط حمل شود ... کنسرو ...

سر گونی ها بسته نمی شدند روزهای اول!

بلد نبودیم ...

خیلی ها رفته بودند بم، خیلی ها هم مشغول گشت زنی و جمع آوری کمک بودند

بعد یاد گرفتیم با نوک خودکار بیک یا کلید یا چاقو، چند تا سوراخ بزنیم و طناب کنفی را رد کنیم و آخرش هم یک پاپیون بزنیم!

نهار، با دستانی خاک آلود، و دلی که ...طبقه بالا هم غوغایی بود

پیرمرد لنگان لنگان می امد

دست پیرزنی نقلی و بانمکش را هم گرفته بود که لچک رنگی به سر داشت

دنبالشان رفتم

رفتند طبقه دوم، واحد انتقال خون

پیرمرد گفت آمدیم خون بدهیم، پول نداریم، خون که داریم ...

پرستار گفت نمی شود .. فشار خون دارید، دارو می خورید، خطرناک است

و پیرزن گریه کرد

من هم ...

آخرش، دلمان آرام تر می شد

و کاورها، سیاه تر...

فرشید باغشمال 91/02/02

مي گويي از مصائب كهنه بنويس، از دردهاي دور... و من حيران مانده‌ام كه از ايستادن زير اين باران بي‌توقف اندوه، براي تو كه بي‌چتر و بي‌كلاه، در برهوت گرفتار شده‌اي چه شادماني و سودي قابل تصور است؟

دستت را از روي قلب ناتمام و بيمارت بردار. به انكار عذابي كه ويرانت كرده، تبسمي بر لب بياور... به نشانه دوست داشتن همه كساني كه با نگاه و ريشخندي عاقل اندر سفيه از تو مي خواهند تا زيبايي‌هاي زندگي را ببيني، خودت را تافته جدا بافته نداني، مغرور نباشي و تلخ ننويسي...

فرشید باغشمال 91/01/28

از میان انبوه حلقه‌ها و نوارها، دنبال یک قطعه قدیمی دشتی از شعر سعدی و آهنگ مرتضی‌خان حنانه می‌گشت. خیلی دوست داشت بشنوم.

«ببین! اون سالی که ما اینو اجرا کردیم، هر روز از رادیو پخش می‌شد. من از دار دنیا همین نوارا و عکسا رو دارم و بس! »

اما نوار، روی ضبط قدیمی و عتیقه، تاب می‌خورد و صدا، هی کش می‌آمد. به سختی می‌شد تشخیص داد: به جهان خرّم از آنم که... پیرمرد، کلافه شده بود و هی با دکمه‌ها و سوراخ سمبه‌ دستگاه، ور می‌رفت. نگران بود مبادا من بروم و شاهکارش را نشنوم.

«این صاب‌مرده چرا همچین شد! سالم بودها! همین پیش پای شما می‌خوند به خدا.»

عجیب، بوی مرگ توی خانه هفتاد هشتاد متری، می‌وزید. یاد حرف شاملو می‌افتم. این که زندگی به طرز بی‌شرمانه‌اي کوتاه است... یک آن، پیری خودم آمد جلوی چشمم.

فرشید باغشمال 91/01/20